تبليغاتX
۩۞۩ کتاب زندگی ۩۞۩
۩۞۩ کتاب زندگی ۩۞۩
کاش در کتاب قطور زندگی سطری باشیم ماندنی نه حاشیه از یاد رفتنی
داغ کن - کلوب دات کام
یاد میاد بچه بودم تا میومدم تو حرمت
همه مردم شاه و گدا و زن و مرد
پیر و جوون از همه جا و همه رنگ
زیر لبا شور و نوا ذکر همه یا امام رضا
یاد میاد بچه بودم  تا میومدم تو حرمت
شلوغی دور ضریحت رو میدیدم
رو دوش یکی میرفتم
به ضریحت می رسیدم
به پنجرت می چسبیدم
وقتی پایین میومدم میخندیدم
به خودم پیش همه میبالیدم
داد میزدم که من آقام رو بوسیدم
صدای تو رو از تو سینم میشنیدم
میگفتی مهمونی منی
منم میگفتم که تو هم جون منی
دل من کبوتره
تو حریمت می پره
صدای بال دلم
آقام از هرچی که خوبه بهرته
خداییش گنبد زردش خورشید و از رو می بره
دل و دلدار و دلبره
کیه که به من جون میده جونم به فداش
کیه که گره وا می کنه با خنده هاش
کیه که دوای مریضا خاک عباش
کیه که قیامت می کنه قد و بالاش
کیه که عسل میریزه از لعل لباش
یاد میاد بچه بودم تا میومدم تو حرمت
می گفتم از ولایت بی دلیم
با تو خوشم مردم از این خوش دلیم
از تو نگام می فهمیدی که من ابوفاضلیم
اذن دخول حرم تو یا اباالفضله
دست عطا و کرم تو با اباالفضله

دانلود مولودی  یادم میآد بچه بودم  با صدای محمود کریمی
ارسال در تاريخ جمعه 1388/08/08 توسط مهدی
داغ کن - کلوب دات کام

گفتم: خداي من، دقايقي بود در زندگانيم که هوس مي کردم سر سنگينم را که پر از دغدغه ديروز بود و هراس فردا بر شانه هاي صبورت بگذارم، آرام برايت بگويم و بگريم، در آن لحظات شانه هاي تو کجا بود؟
گفت: عزيز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگي که در تمام لحظات بودنت بر من تکيه کرده بودي، من آني خود را از تو دريغ نکرده ام که تو اينگونه هستي. من همچون عاشقي که به معشوق خويش مي نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره ات نشسته بودم. گفتم: پس چرا راضي شدي من براي آن همه دلتنگي، اينگونه زار بگريم؟
گفت: عزيزتر از هر چه هست، اشک تنها قطره اي است که قبل از آنکه فرود آيد عروج مي کند، اشکهايت به من رسيد و من يکي يکي بر زنگارهاي روحت ريختم تا باز هم از جنس نور باشي و از حوالي آسمان، چرا که تنها اينگونه مي شود تا هميشه شاد بود. گفتم: آخر آن چه سنگ بزرگي بود که بر سر راهم گذاشته بودي؟
گفت: بارها صدايت کردم، آرام گفتم از اين راه نرو که به جايي نمي رسي، تو هرگز گوش نکردي و آن سنگ بزرگ فرياد بلند من بود که عزيزتر از هر چه هست، از اين راه نرو که به ناکجا آباد هم نخواهي رسيد.
گفتم: پس چرا آن همه درد در دلم انباشتي؟ گفت: روزيت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي، پناهت دادم تا صدايم کني، چيزي نگفتي، بارها گل برايت فرستادم، کلامي نگفتي، مي خواستم برايم بگويي آخر تو بنده من بودي چاره اي نبود جز نزول درد که تو تنها اينگونه شد که صدايم کردي.
گفتم: پس چرا همان بار اول که صدايت کردم درد را از دلم نراندي؟
گفت: اول بار که گفتي "خدا" آنچنان به شوق آمدم که حيفم آمد بار دگر خداي تو را نشنوم، تو باز گفتي خدا و من مشتاق تر براي شنيدن خدايي ديگر، من اگر مي دانستم تو بعد از علاج درد هم بر خدا گفتن اصرار مي کني همان بار اول شفايت مي دادم. گفتم: مهربانترين خدا ! دوست دارمت ...
گفت: عزيز تر از هر چه هست من دوست تر دارمت ...

ارسال در تاريخ پنجشنبه 1388/08/07 توسط مهدی
داغ کن - کلوب دات کام

قطاري که به مقصد خدا ميرفت لختي در ايستگاه دنيا توقف کرد.
پيامبررو به جهانيان كرد گفت:
مقصدما خداست.كيست كه با ما سفر كند؟
كيست كه مي خواهد به عشق ابدي برسد؟
كيست كه باور كند دنيا ايستگاهي جز براي گذشتن نيست ؟
قرنها گذشت اما جز اندك كمي از آدمها سوار بر قطار ابدي نشدن
از جهان تا خدا هزار ايستگاه بود
در هر ايستگاه كه قطار مي ايستاد كسي كم ميشد.
قطار ميگذشت سبك مي شد
چون سبكي قانون خداست!‌‌
قطار هميطور حركت ميكرد تا به بهشت رسيد.
پيامبردوباره صدا زد اينجا بهشت است!
هركه مي خواهد پياده شود
اما ايستگاه آخر نيست.
مسافران بهشتي پياده شدند
اما قطار از ايستگاه بهشت هم گذشت.
آنگاه خدا رو به مسافرانش كرد و گفت :
درود بر شما راز من همين بود هر كه مرا مي خواهد
در ايستگاه بهشت پياده نخواهد شد

اما در ايستگاه آخر نه قطاري بود نه  مسافري... !!


ارسال در تاريخ پنجشنبه 1388/08/07 توسط مهدی
داغ کن - کلوب دات کام
خدا را با عظمت خودش صدا بزن و چشماتو ببند دستتو بذار روي قلبت
اونوقت خدا رو حس مي كني كه داره صدات ميزنه
حالا دلت لرزيد ؟
حالا باور كردي خدا توي دل خودته؟
حالا فقط كافيه با خودت يه سبد تمنا ببري...
تا با يك سبد پر از رحمت بر گردي ...
پس پنجره را باز كن تا خدا را صدا بزني تا بگوئي چقدر دوستش داري
اگر آن قدر كوچكي يا خسته كه دستت به دستگيره پنجره نمي رسد تا بازش كني
آهسته خدا را صدا بزن تا پنجره را باز كند تا بگويد چقدر دوستت دارد


ارسال در تاريخ پنجشنبه 1388/08/07 توسط مهدی
داغ کن - کلوب دات کام
دنیا آنقدر وسیع است که برای همه مخلوقات جایی هست ...
پس به جای اینکه جای کسی را بگیرید تلاش کنید جای واقعی خود را بیابید .

چارلی چاپلی



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ جمعه 1388/07/17 توسط مهدی
داغ کن - کلوب دات کام
نه مرادم ، نه مريدم ،  نه پيامم ،   نه کلامم ، نه سلامم ، نه عليکم ، نه سپيدم ، نه سياهم ، نه چنانم که تو گويي ، نه چنينم که تو خواني ، نه آنگونه   که گفتند و شنيدي ،  نه سمائم ،   نه زمينم ، نه به زنجير کسي بسته ام  و برده دينم ، نه سرابم ، نه براي دل تنهايي تو جام شرابم ، نه گرفتار و اسيرم ، نه حقيرم ، نه فرستاده پيرم ، نه به هر خانقه و مسجد و ميخانه فقيرم ، نه جهنم نه بهشتم ، چُنين است سرشتم ، اين سخن را من از امروز نه گفتم ، نه نوشتم ، بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم
حقيقت نه به رنـگ است و نه بـو، نه به هــاي است و نه هــو ، نه به اين است و نه او، نه به جـام است و سَبـو ، گر به اين نقطه رسيدي به تو سر بسته و در پرده بگويــم ، تا کســي نشنـود اين راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـي ، خودِ تو جان جهاني ، گر نهانـي و عيانـي ، تـو هماني که همه عمر بدنبال خودت نعره زناني ، تو نداني که خود آن نقطه عشقي ، توخود اسرار نهاني، همه جا تو، نه يک جاي، نه يک پاي، هَمه اي، با هَمه اي ، همهمه اي ، تو سکوتي ، تو خود باغ بهشتي ، تو بخود آمده از فلسفه چون و چرايي
به تو سوگند که اين راز شنيدي و نترسيدي و بيدار شدي ، در همه افلاک بزرگي، نه که جُزئي ، نه که چون آب در اندام سَبوئي ، تو خود اويي

 بخود آي

 تا به درخانه متروکه هرکس ننشـــيني و بجز روشنــي شعشـعه پرتـو خود هيچ نبـينـي و گلِ وصل بـچيـني .

کعبه تويي       صنم تويي        حرم تويي     دلبرمحترم تويي    عاشق بينوا منم



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ یکشنبه 1388/07/05 توسط مهدی
داغ کن - کلوب دات کام

دلت را خانه ما کن مصفا کردنش با من
بما درد دل افشا کن مداوا کردنش با من
بیفشان قطره اشکی که من هستم خریدارش
بیاور قطره ای اخلاص دریا کردنش با من

به ما گو حاجت خود را اجابت می کنم آنی
طلب کن هر چه می خواهی مهیا کردنش با من
بیا قبل از وقوع مرگ روشن کن حسابت را
بیاور نیک وبد را جمع ، منها کردنش با من

اگر گم کرده ای ای دل کلید استجابت را
بیا یک لحظه با ما باش پیدا کردنش با من
اگر عمری گنه کردی مشو نومید از رحمت
تو نام توبه را بنویس امضا کردنش با من

دانلود آهنگ صفا با صدای محسن چاووشی

ارسال در تاريخ دوشنبه 1388/06/23 توسط مهدی
داغ کن - کلوب دات کام

سلام ای خدایی که همیشه و در همه حال صدای منو می شنوی.
سلام ای خدایی که همیشه بخشش بی نهایت تو
لطف و مهربونی تو، امید زندگی رو در من زنده میکنه
سلام خدایی که وقتی احساس می کنم دوستم نداری، زندگی برام مفهومی نداره
من زیبا ترین احسا ساتم رو مد یون تو هستم
از تو ممنونم
از توممنونم به خاطر همه فر صتهایی که به من دادی
به خاطر مهربونیهات که همیشه مثل چتری روی سر بی پناه من بوده ومنو از هلاکت و نا بودی زیر بارون بلا حفظ کرده
از تو ممنونم  به خاطر اینکه صدای گریه های منو صدای خستگی های منو ، صدای بی پنا هی منو
شنیدی و و کمکم کردی ، بدی ها مو دیدی و دم نزدی ، و هیچ وقت پنجره امیدت رو به روم نبستی
ای خدا ی مهربون! دوستت دارم و دوست دارم دوستم داشته با شی

منو ببخش اگه گاهی وقتا تو رو نمی بینم و از تو دورمیشم
منو ببخش اگه گاهی وقتا قدر نشناسو و ناشکر میشم
من به جز تو سنگ صبوری ندارم
کیه که به جز تو؛ بهترین ها رو برای من بخواد!؟
کیه به جز تو؟
کیه به جز تو که منو به خاطر خودم دوست داشته باشه ؟
کیه که به جز تو عیبهای منوبپو شو نه و زیباییها ی کوچک منو بزرگ کنه ؟
کیه به جز تو که شادیها و غمهای منو درک کنه و با هم قبول کنه ؟
دستامو به سوی تو بلند می کنم و با تمام وجودم فریاد می زنم
ای رحمت بی انتها !ای مهربونی بی نهایت ! عاشقانه دوستت دارم...
دستامو رها نکن که من می ترسم ، می ترسم به دستا یی جز دستای تو پناه ببرم
نگا هتو از من دریغ نکن ،که نگاه تو آیینه تمام خوبی ها و زیبا یها ست، سرمو رو به آسمون می گیرم و آغوشمو به سوی تو باز میکنم
ای کسی که تا ابد آغوش گرم ومهربونت پذیرای بنده های زجر کشیده
و رنجور و دل شکسته است احساسم رو ،عشقم رو ، به توهدیه می کنم که تو لایق ترینی که تو لایق ترینی

<< برگرفته از نوشته های عاشقانه دکتر شریعتی >>


دانلود قطعه سلام خدا با صدا و دکلمه امیر شفیعی

ارسال در تاريخ جمعه 1388/06/20 توسط مهدی
داغ کن - کلوب دات کام

در دوردستها دودی سر بر آسمان کبود گذاشته
دیگر توان ماندن در گرمای آن همه آتش را ندارد
تن می سپارد به باد دور میشود از آنجا
به چه اینگونه می اندیشی ؟
هیچ چیز در این دنیای پر سروصدا ارزش فکر کردن ندارد
دنیا جور دیگریست
این دنیا هرز میرود تا کجا نمی دانم
صبور باش و محکم
گذشته ای تلخ آینده ای موهوم
پس حال را در یاب
دوست بدار تا دوست بدارندت
مهربان باش تا با تو مهربان باشند
اعتقاد داشته باش چنین می شود
بپذیر که دنیا اینگونه می چرخد
تلاش کن اما به اجبار چیزی را نخواه
چشمانت را به آسمان پاک و آبی بده
روحت را به زلالی آب
نترس از پیچ و خمها که له می شوی
این قانون طبیعت است
زندگی را درک کن
دوستانت را درک کن
و خودت را
بگذار دیگران و خودت آزاد باشند
به زور کسی یا چیزی را نخواه
ونیز به زور نخواه که خواسته شوی
حق انتخاب را هرگز از دیگران و خودت نگیر
رها باش از قید وبند رهای رها
دلت را مجبور به پذیرش هر کس نکن
بگذار خود تصمیم بگیرد او خوب میداند چگونه انتخاب کند
دلت را به هر کس نده

( این متن از طرف یکی از بهترین دوستانم برام فرستاده شده ، ممنونم ازش )



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ جمعه 1388/05/30 توسط مهدی
داغ کن - کلوب دات کام

مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفقیت چیست؟ سقراط به او گفت: "فردا به كنار نهر آب بیا تا ‌راز موفقیت را به تو بگویم." صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به كنار رود رفت.
سقراط از او خواست كه دنبالش به راه بیفتد. جوان با او به راه افتاد. به لبه رود رسیدند و ‌به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب به زیر چانه آنها رسید. ‌ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد.
جوان نومیدانه تلاش كرد خود را رها كند، امّا سقراط آنقدر ‌قوی بود كه او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زیر آب ماند كه رنگش به كبودی گرایید و بالاخره توانست خود را ‌خلاصی بخشد.
‌همین كه به روی آب آمد، اولین كاری كه كرد آن بود كه نفسی بس عمیق كشید و هوا را به اعماق ریه‌اش فرو فرستاد. سقراط از او پرسید "زیر آب چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟" گفت، "هوا." ‌سقراط گفت: "هر زمان كه به همین میزان كه اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را مشتاق بودی، ‌تلاش خواهی كرد كه آن را به دست بیاوری؛ موفقیت راز دیگری ندارد".



ادامه مطلب...
ارسال در تاريخ یکشنبه 1388/05/25 توسط مهدی
قالب وبلاگ